بسماللهالرّحمنالرّحیم
جهاد انبیا
در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 24 (3 شوال 1447) با عنوان «جهاد انبیاء» میرسیم.
گفتیم یکی از سنتهای قطعی خدا در دنیا فتنه است که ایمان حقیقی و غیرحقیقی فقط بهواسطۀ آن شناخته میشوند. لازمۀ این شناخت، جهاد دائمی در میادین امتحان است؛ اول در درون خود برای نفی خودی و ظهور صفات الهی و بهدنبالش جهاد با دشمن بیرونی.
در سورۀ عنکبوت خداوند میخواهد عینیت میادین فتنه و جهاد را در زندگی انبیا به ما نشان دهد[1]. در این سوره نام تعدادی از انبیای الهی آورده شده که در ادامه، مختصری از ابتلائات ایشان را میآوریم.
نخستین پیامبری که خداوند دربارهاش در این سوره صحبت کرده حضرت نوح(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) است که حدود 1000 سال پیش از حضرت ابراهیم(علیهالسلام) و به احتمال زیاد در منطقۀ عراق کنونی یا همان بینالنهرین به رسالت مبعوث شده است. ویژگی مهم زندگی ایشان دعوت طولانیمدت بهسوی توحید است؛ تاجاییکه دوران پیامبری حضرت 950 سال بوده است.
گروه اشراف و تودههای مردم که گرفتار فرهنگ اشرافیگری بودهاند بیشترین مخالفین حضرت نوح را تشکیل میدادهاند. این دسته چون به اسباب و علل مادی، دل بسته بودند و به عالم غیب ایمان نداشتند وقتی دیدند پیامبرشان در یک سرزمین خشک، شروع به ساختن کشتی میکند، شروع به استهزای ایشان کردند. این کشتی آنقدر بزرگ بود که بتواند تمام انسانهای خداخواه و نیز یک جفت از تمام حیوانات برّی و بحری را بههمراه آب و غذایشان در خود جای دهد. سرانجام با طوفانی سهمگین، آب به جوشش افتاد و دریایی پدید آمد. به این ترتیب تمام کافران در آن مقطع زمانی که پسر نوح نیز در میانشان بود هلاک شدند و مؤمنان که گروه اندکی بودند نجات یافتند.
داستان حضرت نوح و نحوۀ برخورد ایشان با پسرش بیانگر جریان گسست نسلها از ایمان و نحوۀ برخورد با این نسل است. خداوند با بیان این جریان به ما این درس را میدهد که نمیتوان بهبهانۀ رابطۀ نسبی، کسی را بهاجبار، هدایت کرد و از گمراهی نجات داد؛ «لَآ إِكۡرَاهَ فِی ٱلدِّينِ»[2].
حضرت نوح تنها یک واعظ نبود؛ بلکه بنیانگذار یک تمدن توحیدیِ پساطوفانی مبتنیبر شریعتِ ابتدایی بوده است. چراکه میبایست بعد از طوفان برای انسانها و حیواناتی که با خود سوار بر کشتی کرده بود یک جریان تمدنی راهاندازی میکرد تا بتوانند به زندگی خود ادامه دهند. [3]
پیامبر بعدی که در این سوره بررسی شده حضرت ابراهیم(علیهالسلام) است که حدود 2000 سال پیش از میلاد حضرت مسیح میزیسته و زادگاهش در جنوب بینالنهرین بوده است.
خداوند در سورههای بقره، انعام، مریم، انبیا، صافات و شعرا نیز به جریان حضرت ابراهیم پرداخته است. بهعنوان نمونه در سورۀ انعام، سیر ملکوتی حضرت و عبورش از ربوبیت جرمِ ستاره و ماه و خورشید و رسیدنش به ربوبیت خدای واحد بیان شده است.
در سورۀ انبیا شکستن بتها توسط ایشان عنوان میشود؛ هرچند پیش از شکستن بت بیرونی، ابتدا بتهای درونش را شکست که همان ترس از حاکمیت و روحیۀ سازشکاری بود. به این هم اکتفا نکرد و پس از آن با قومش به مناظره و احتجاج عقلانی پرداخت. ایشان تبعات این اقدامات را هم به جان خرید و همین شد که حضرت را در آتش انداختند؛ اما به خواست خدا آتش برای حضرت، گلستان شد. بنابراین تا بت درون را نشکنیم با بت بیرونی نمیتوانیم مبارزه کنیم. به عبارتی تا زمانی که خودمان را تربیت نکنیم، نمیتوانیم دیگری را تربیت کنیم. منتها شکستن بت درون و بیرون، مستلزم افتادن در آتشهاست.
در سورۀ عنکبوت، جریان هجرت و حرکت حضرت ابراهیم بهسوی ربوبیت الهی مطرح میشود؛ «إِنِّي مُهٰاجِرٌ إِلىٰ رَبِّي»[4]. حضرت با این هجرتها خط توحید را از انحراف بیرون کشید. و این درسی است که از حضرت ابراهیم میگیریم: تا هجرت نباشد رسیدن به توحید ناب، میسر نخواهد بود.
در سورۀ بقره نیز به ابتلائات حضرت ابراهیم اشاره میشود؛ «وَ إِذِ ٱبۡتَلَیٰٓ إِبۡرَٰهِـۧمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَ مِن ذُرِّيَّتِی قَالَ لَا يَنَالُ عَهۡدِی ٱلظَّٰلِمِينَ»[5]. خداوند حضرت ابراهیم را به اوج ابتلائات آزمود که در نهایت هم جریان ذبح فرزندش پیش آمد. نتیجۀ تمام این ابتلائات، رسیدن ایشان به مقام امامت و درخواست این مقام برای ذریهاش بود. اما خداوند به ایشان فرمود که این مقام به ذریۀ ظالمش نمیرسد و در نتیجه امامت تنها در نسل فرزندش اسماعیل تداوم یافت.
در سورۀ صافات، جریان رؤیای صادقۀ حضرت ابراهیم دربارۀ قربانی کردن فرزندش مطرح و اهمیت رؤیای صادقه بهعنوان نشانهای از حضور حقتعالی پررنگ شده است. در این سوره بر خَلَف بودن حضرت اسماعیل برای پدرش و موافقت او با درخواست پدر برای قربانی کردنش تأکید شده است. از اینجا بود که قربانی کردن به یک سنت عبادی تبدیل شد.
با این تفاصیل، حضرت ابراهیم در قرآن بهعنوان یک انسان متفکر، اتقلابی و مهاجر در راه حق معرفی شده است و به فرمایش قرآن بهتنهایی یک امت بود[6]. ایشان نهتنها یک پیامبر بلکه معمار تاریخ توحید و نماد عبور از چندخدایی بهسمت توحید است. حضرت ابراهیم پدر سه دین توحیدی اسلام، یهودیت و مسیحیت و بنیانگذار مناسک حج است.
پیامبر بعدی که در سورۀ عنکبوت به آن اشاره شده حضرت لوط(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) است[7] که به گفتۀ برخی برادرزادۀ حضرت ابراهیم بوده، در منطقۀ دشت اردن مبعوث شده و به نمایندگی ازطرف حضرت ابراهیم هدایتگر مردم جامعۀ خود بوده است. کار عمدۀ حضرت، مقابله با فساد جنسی حاکم بر مردم زمان خود بوده است. در نهایت هم شبانه از میان قومش بیرون میرود و قوم عصیانگرش که همسر خودش هم در میانشان بوده با بارانی از سنگ از بین میروند.
اهمیت اخلاق جنسی از آنجاست که اگر براساس اصولی که خدا با شریعتش بنا نهاده پیش نرود و دچار انحراف شود، نظام فطرت واژگون میشود و بهدنبالش نظام خانواده، نسل انسانی و جامعۀ بشری از هم فرومیپاشد.
پیامبر بعدی که در سورۀ عنکبوت از ایشان سخن به میان آمده حضرت شعیب(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) است[8]. ایشان پس از حضرت ابراهیم و پیش از حضرت موسی در مدین که در شمال غرب عربستان و جنوب اردن امروزی است زندگی میکرده است. از آنجایی که مدین در مسیر تجاری بین شام و حجاز بوده، بستر فساد اقتصادی برای مردم آن زمان مهیا بوده و ازاینرو حضرت شعیب بیشتر با این نوع از فساد مبارزه کرده است؛ چون فساد اقتصادی مساوی است با فساد ایمانی. در نهایت نیز قومش در روزی که به آن با عنوان یومالظلة[9] یاد شده است دچار عذاب الهی شدند.
و اما حضرت هود(علینبیناوآلهوعلیهالسلام)[10] که پیامبر قوم عاد بوده است و در منطقۀ عمان و یمن امروزی مبعوث شده بود؛ در سرزمینی که به تعبیر قرآن، تمدن معماری عظیمی داشته[11] و همین باعث غرور این قوم بوده است. علاوهبر این قوم عاد ازنظر بدنی هم بسیار قوی بودهاند و گمان میکردند هیچ قدرتی نمیتواند با آنها مقابله کند؛ تاجاییکه معاد را هم انکار میکردند. اینجا بود که دچار عذاب تدریجی شدند و هفت شبانهروز باد بر آنها وزید و از بین رفتند. این نشان میدهد که انسانها در هرکجا باشند نباید به شرایط بدنی و مالی خود مغرور شوند و خود را ایمن از عذاب الهی بدانند.
پیامبر بعدی که در سورۀ عنکبوت ذکر شده حضرت صالح(علینبیناوآلهوعلیهالسلام)[12] است که پس از حضرت هود و پیش از حضرت ابراهیم بر قوم ثمود در شمال حجاز مبعوث شد. مردم در زمان ایشان خانههایشان را در دل کوهها میساختند. آنها از حضرت صالح، طلب معجزه کردند. معجزۀ حضرت، ناقهای بود که از دل کوهها بیرون آمد. اما قوم ثمود که نماد عنادورزی آگاهانه بودند با سرپیچی از دستور الهی برای قربانی نکردن این ناقه، بعد از یک مهلت سهروزه، بر اثر زلزله از بین رفتند.
پیامبر دیگر، حضرت موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) است که 1300 سال قبل از میلاد در مصر امروزی مبعوث شد. قرآن دربارۀ زندگی حضرت موسی، فراوان صحبت کرده است[13]؛ مرحلۀ اول زندگی ایشان دوران نوزادی و نجات یافتن حضرت از کشته شدن است. ایشان طی اتفاقاتی به دربار فرعون آورده شد و در آنجا پرورش یافت. مرحلۀ دوم زندگی حضرت موسی دوران نوجوانی ایشان است که در آن دوران پس از زدوخورد با یک قبطی، او را کشت و مجبور شد از مصر فرار کند. در ادامه پس از آشنایی با حضرت شعیب، چوپانی گوسفندان ایشان را پذیرفت و با دختر شعیب نیز ازدواج کرد. مرحلۀ سوم زندگی حضرت موسی به دریافت وحی، مأموریت یافتن برای ارشاد فرعون، درخواست شرح صدر و یاری برادرش هارون مربوط میشود. مرحلۀ چهارم، مقابلۀ سیاسی با فرعون و جریان ایمان آوردن ساحران است. مرحلۀ پنجم زندگی حضرت، خروج آیات نهگانه، شکافته شدن دریا و غرق شدن فرعون و نجات موسویان است و مرحلۀ ششم به گوسالهپرستی امتش، سرگردانی چهل سالۀ آنان بر اثر زیادهخواهی و نزول تورات مربوط میشود.
حضرت موسی فقط با طاغوت زمان خود نجنگید؛ بلکه با مردم سستایمانِ زمان خود نیز مقابله میکرد. ایشان بنیانگذار هویت قومی بنیاسراییل بود و قوم بنیاسراییل را با حضرت موسی میشناسند. در نهایت، بااینکه دین یهود از دین حنیف ابراهیمی گرفته شده است، اما توسط بنیاسراییل دچار افراط و تفریط فراوان شده است.
و امروز تمام فسادها و نقاط منفی جامعۀ تمام انبیاء بهطور جامع در دنیای غرب و آمریکا بروز یافته است؛ از فساد جنسی گرفته که در جریان اپستین در اوجش نمایان شد تا فساد اقتصادی و اخلاقی و... . در مقابل، تمام توانایی و اقدامات انبیا برای مقابله با این فسادها، در اسلام محمدی و ولایت علوی که امروز در حکومت ولایت فقیه ظهور کرده جمع شده است. یعنی ما امروز در زمانی زندگی میکنیم که باید سیرۀ تمام انبیا را پیاده کنیم و در میدان جهاد هم با نفس خود مبارزه کنیم و هم با انواع فسادهای اجتماعی.
***
در تفسیر سورۀ عنکبوت به آیۀ 57 این سوره میرسیم: «كُلُّ نَفۡسٍ ذَآئِقَةُ ٱلۡمَوۡتِ ثُمَّ إِلَيۡنَا تُرۡجَعُونَ»؛ هر نفسی چشندۀ مرگ است؛ سپس بهسوی ما بازگردانده میشوید.
در ظاهر، آیه به مرگ بهعنوان انتهای حیات دنیوی اشاره میکند؛ اما در حقیقت به رها شدن از تعلقات دنیوی در مسیر سلوک اشاره دارد.
آیه نمیفرماید هر نفسی میمیرد؛ بلکه میفرماید که هر نفسی مرگ را میچشد. برای مثال وقتی میخواهیم ببینیم غذایمان شور است یا شیرین، همۀ آن را نمیخوریم؛ بلکه آن را میچشیم و با این چشیدن، طعم غذا در دهانمان میماند. پس وقتی میگوییم نفس، مرگ را میچشد، یعنی نفس از بین نمیرود؛ بلکه تنها مزۀ مرگ را میچشد. در واقع نفس در عین فنا باقی است.
این آیه، توهم جدایی کثرت از وحدت را از بین میبرد. یعنی میخواهد بگوید فکر نکن حالا که میخواهی وارد عالم وحدت شوی باید از کثرت جدا شوی و نخوری، نخوابی و... ! در وحدت نیز با کثرات هستی؛ منتها کثرات برایت جز نور و زیبایی نیست و آن جنبۀ ظلمانیشان کنار میرود.
شاید بهظاهر، مرگ در میادین امتحان برای کسی که به دنیا و کثرات تعلق دارد تلخ و ترسناک باشد؛ اما اگر بفهمد که این کثرات، اصل نیستند و در صورت فانی کردن و دل بریدن از آنها باز هم کثرات را در بعد لطیفتر خواهد داشت، تلخی مرگ و فنای از کثرات را با لذت به جان میخرد. چنانکه در ادعیۀ ماه مبارک رمضان میخوانیم: «اللّٰهُمَّ ... مِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ وَ لُحُومِ الطَّيْرِ فَأَطْعِمْنَا ...»؛ یعنی خوردن و پوشیدن و مانند آن به عالم ماده محدود نیست و ما در بُعد وحدت هم خوردنیها و پوشیدنیهایی متناسب با آن عالم داریم؛ بدون ثِقل و تضاد عالم ماده.
پس چشیدن مرگ یعنی کندن پوستۀ مادی و توهمات دنیوی و رسیدن به کمال مطلق. همانکه در روایات فرمودهاند: «مُوتُوا قَبْلَ أن تَمُوتُوا»[14]؛ (با اختیار) بمیرید قبل از آنکه (به جبر) بمیرید. در واقع شیرین یا تلخ بودن مرگ جبری به مرگ اختیاریِ هرکس برمیگردد. اگر هر لحظه از خودیها و انانیت و به عبارتی اَجرام، کنار بکشد درحالیکه «عِندَ رَبِّهِمۡ يُرۡزَقُونَ»[15] است از دنیا میرود. در غیر این صورت، همراه با سَلاسل و اَغلال[16]، قدم در حیات ابدی میگذارد.
خداوند در ادامۀ آیه میفرماید: «ثُمَّ إِلَيۡنَا تُرۡجَعُونَ». در واقع مرگ، ما را به غایت حرکتمان میرساند که همان احسن تقویم است. این مقصد نهایی، نه بهشت است و نه جهنم؛ خودِ خداست. بهشت و جهنم، میانۀ راه ما هستند و نه نهایتِ آن. اگر هم در جهنم کسی عذاب میبیند، از این روست که خدا را در نهایتِ رحمتش میبیند؛ ولی توان بهرهبرداری از این رحمت را ندارد و این برایش بدترین عذاب و درد است. کسی هم که در جمالها به ملاقات خدا برسد، تمام بهشت و زیباییهایش را فراموش میکند و محو زیبایی خدا میشود. اینجاست که قطره، فانی در دریا میشود؛ در عین حال که قطره همان قطره است.
پس تا مرگ به سراغمان نیامده هوسها، غرورها و خودبینیها را کنار بگذاریم تا طعم شیرین مرگ را بچشیم؛ طعم رهایی از ماده و رهایی از صفات و افعال؛ حتی صفات و افعال الهی. یعنی ما نباشیم که کار الهی میکنیم؛ خود را نبینیم تا خدا افعال و صفاتش را از ما ظهور دهد.
***
در ادامه و در تکمیل مباحثمان به سراغ تفسیر آیاتی از سورۀ توبه میرویم که نام دیگر آن برائت است؛ چون با آیۀ برائت آغاز میشود. برائت به معنای بیزاری، عاملی است برای رسیدن به ولایت و اگر برائت نداشته باشیم، نمیتوانیم تأثیر ولایت را بگیریم.
این سوره تنها سورهای است که با «بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» شروع نمیشود. این سؤال پیش میآید خدایی که رحمتش واسعه است چطور این سوره را با برائت و بیزاری آغاز کرده است.
به نظر جناب ملاصدا سورۀ توبه، فرمان تکوینی حضرت حقتعالی است برای برائت از ماهیت؛ یعنی نفی صفات از خدا که به فرمایش امیرالمؤمنین(علیهالسلام) کمال اخلاص در آن است[17]. نفی صفات یعنی نمیتوانیم خدا را در سمیعیت و بصیریت خودمان ببینیم. اصلاً ما سمیعیت و بصیریتی نداریم. باید باب دیدمها و شنیدمها و... را ببندیم تا دیدن و شنیدنِ خدا از ما ظهور کند. در واقع خدا را نمیتوانیم در عقل جزئی و تشخیصهای خودمان ببینیم. باید با برائت، حجابهای ظلمانی عالم ماده را پاره کنیم تا عقل کلی، ظهور کند. وگرنه هرچه هم بگوییم خدایا دوستت داریم ارزشی ندارد. نمونهاش حضرت علی(علیهالسلام) بود که در میدان جهاد ابتدا با نفسش مبارزه کرد و شمشیر را بر عمروبنعبدود نکشید تا ازروی خودبینی، کاری نکرده باشد و اجازه دهد شدیدالانتقامیِ خدا ظهور کند.
ما هم در زندگی روزمره درگیر این منیت هستیم؛ مثلاً به خودمان اجازه میدهیم چون علم داریم همهجا نظر بدهیم. به گمان خود در میدان جهاد اصغر وارد میشویم؛ بیآنکه در وادی جهاد با نفس و ندیدنِ خود، قدم گذاشته باشیم. اصلاً خود را در این میدانی که میخواهیم وارد شویم چقدر یافتهایم که بخواهیم دیگری را نیز در این زمینه هدایت کنیم؟! هرچند بیخیال هم نمیتوانیم باشیم و وظیفۀ دعا و معرفتاندوزی، همواره برعهدۀ ماست.
به قول امام راحل(قدسسره) مهاجرِ راستین، کسی است که از بیت نفس خود هجرت کند. پس توبۀ حقیقی یعنی توبه از بودنِ خود و رسیدن به بودنِ خدا، درک فقر ذاتی ماهیت توأم با درک غنای ذاتی وجود؛ و به تعبیر ملاصدرا یافتن وجود عینالربطی.
ازنظر علامه طباطبایی(رحمةالله)، جامعۀ انسانی، پیکرۀ واحدی است که شرک و نفاق، غدد سرطانی آن هستند و توبه، سیستم ایمنی و تطهیرکنندۀ پیکر جامعه است. باید با برائت، زوائد را قاطعانه از جامعه، دفع کرد و با توبه، پیکرۀ جامعه را براساس فطرت، بازسازی کرد؛ چراکه خیمۀ حق، بدون مرزبندی وجودی با باطل استوار نمیماند.
به نظر رهبر شهیدمان و با نگاه جامعهشناسی، سورۀ توبه زندهترین طریق الگوی نظامسازی و مقاومت و جامعهسازی ایمانی است. ایمان باور راکد نیست؛ بلکه حقیقتی زاینده است که با هجرت، انفاق و مقاومت مستمر درآمیخته است. برائت در این منظومه، مرزبندی شفاف و غیرقابل مذاکره با کفر جهانی است.
[1]. آیات 14 تا 40
[2]. سورۀ بقره، آیۀ 256
[3]. برای بررسی دقیقتر جریان حضرت نوح میتوانید علاوهبر سورۀ عنکبوت به سورههای نوح، اعراف، هود، مؤمنون، شعرا و قمر رجوع کنید.
[4]. سورۀ عنکبوت، آیۀ 26
[5]. سورۀ بقره، آیۀ 124
[6]. سورۀ نحل، آیۀ 120: «إِنَّ إِبۡرَٰهِيمَ كَانَ أُمَّةً».
[7]. ماجرای حضرت لوط و قومش در سورههای اعراف، هود، حجر، شعرا، عنکبوت و قمر بیان شده است.
[8]. در سورههای اعراف، هود و شعرا نیز به داستان حضرت شعیب پرداخته شده است.
[9]. سورۀ شعرا، آیۀ 189:روز سایه
[10]. علاوهبر سورۀ عنکبوت در سورههای اعراف، هود، فصلت، احقاف و فجر نیز به جریان این پیامبر و قومش اشاره شده است.
[11]. به فرمایش قرآن در آیۀ 7 سورۀ فجر: «إِرَمَ ذَاتِ ٱلۡعِمَادِ»؛ شهر ارم که دارای بناهای ستوندار و باعظمت بود. در واقع تمدن قوم عاد، نماد یک تکنولوژی بیمهار است که امروز نمونهاش را در دنیای غرب میبینیم.
[12]. خداوند در سورههای اعراف، هود، شمس، قمر، حجر و عنکبوت به ماجرای حضرت صالح و قومش پرداخته است.
[13]. در سورههای قصص، طه، اعراف، بقره، یونس، شعرا، نمل و عنکبوت.
[14]. بحارالانوار، ج 69، ص 59
[15]. سورۀ آل عمران، آیۀ 169: و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
[16]. سورۀ انسان، آیۀ 4: زنجیرها و بندها
[17]. نهج البلاغه، خطبۀ 1
نظرات کاربران